همزمان با ترک کردن خونه پدری خونه مجازیم رو هم ترک می کنم .... دارم میرم یه جای جدید... خداحافظ
... پيام هاي ديگران() link ۱۳۸۸/۳/٢٦ -
این روزا همه مات و مبهوت به هم نگاه می کنیم.... پس این 24 میلیون کجان؟ چرا جشناشون ابهت 24 میلیونی نداره؟ پس چرا هرکسی رو که میبینیم سرخورده و ناراحته؟ مگه چی شده؟؟؟؟؟؟
... پيام هاي ديگران() link ۱۳۸۸/۳/٢٤ -
می دونی چند وقته که باهات یه دل سیر حرف نزدم؟ خوب که فکر می کنم آخرین بار که نشستم و برات نامه نوشتم قبل از اومدن پسرک تو زندگیم بود... شاید واسه همینه که این روزا به هم ریختم و ترسو شدم!!! دیشب یه خواب عجیب دیدم... خواب دیدم قراره یه قله ای رو فتح کنم.... پای دامنه که رسیدم هوا طوفانی بود .... همه هشدار می دادن که امروز برای بالا رفتن از کوه روز مناسبی نیست... اما کسی اون بالا منتظرم بود که خیلی دوسش داشتم... الان هرچی فکر می کنم یادم نمی یاد که اون کی بود.... گفتم من باید برم...هیچی نمی شه.... همون موقع بود که هوا صاف و آفتابی شد.... من آدم تنبلی هستم...کوهنوردی همیشه برام سخت بوده... واسه همین نمی تونم درک کنم اون شور وشوق برای بالا رفتن از کوه به خاطر چی بود.... هنوزم وقتی به فضای خوابم می رم خیلی آروم می شم.... شاید این روزا خیلی از خلوتی که باهات داشتم دور شدم...همیشه یه عادتی داشتم.... جانمازی که در موارد خاصی ازش استفاده می کردم.... هیچ وقت نماز خوندن خاصی در کار نبود.... دو رکعت می خوندم و بعد می نشستم و یه دل سیر باهات حرف می زدم.... نمی دونم جا نمازم کجاست... اوضاع اتاقم که زمانی پناهگاهم بود به هم ریخته..... در حالت تعلیق به سر می برم.... یه مدت دیگه که خیلی هم کوتاهه یه مرحله از زندگیم تموم می شه و وارد مرحله جدیدی می شم.... اگر تو و خلوتی که باهات دارم رو از زندگیم حذف کنم شاید این آشفتگی نذاره با شرایط جدیدم کنار بیام... کمکم کن که دوباره خودم بشم.... همون دختر آرومی که بودم.... بازم به خلوتم بیا.... بیا....
... پيام هاي ديگران() link ۱۳۸۸/۳/۱٧ -
خیلی وقته که نیومدم اینجا..... آخه خیلی سرمون شلوغ بود....
دیروز من و پسرک رفتیم خونه جدیدمون رو تمیز کنیم .... پ پ یه آب بازی حسابی کرد.... بیچاره پسرک خیلی خسته شد و از کت و کول افتاد... ولی خدااایییییییش خوش گذشت... خونمون هنوز خالیه ولی این حس که اینجا خونه ماست خییییلی قشنگه.... دست آخر هم وسط خونه ولو شدیم و چایی خوردیم... شاهکار آخر هم این بود که کلیدا رو پشت در جا گذاشتیم و همینجور که مسخره بازی در می آوردیم در رو بستیم و تازه یادمون اومد که چه گلی کاشتیم... چشمتون روز بعد نبینه که عملیات گنگستری شروع شد... پسرک از پنجره راه پله پرید تو حیاط خلوت... من که چشمامو بستم...گفتم زبونم لال بی شوهر شدم... اما استعداد خوبی از خودش نشون داد...
روز شمار من و پسرک نشون می ده که دو ماه و هفت روز مونده به تشکیل یه خانواده فسقلی...

تو زندگیم مفهوم خیلی خیلی جدیدی به وجود اومده... مفهومی که تا حالا برام ملموس نبوده حالا دارم کم کم یاد می گیرم باهاش زندگی کنم... ما... من و تو... من و تو.... من و تو... من و تو.... واسه همیشه من و تو.
... پيام هاي ديگران() link ۱۳۸٧/۱٢/٢٠ -
سلام عزیزم ... به زندگیم خوش اومدی
به سادگی اومدی، به سادگی تو زندگیم جا باز کردی و به سادگی موندنی شدی....
خدا جون ممنونیم به خاطر این همه سادگی ....
... پيام هاي ديگران() link ۱۳۸٧/۱٢/۱۸ -


